الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
555
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
1359 - اشك خون ظاهرا از « امرء القيس » است : سبقت بمضمار المطالب لا العلا * و صار جفوني عندما مثل عندم فثلثا حروف الدمع لا كلها دم * فما بال دمعي كله خالص الدم * * * در ميدان مسابقه بر همه پيشى گرفتم ولى نه در طلب مقامات اخلاقى بالا و پلكهايم مانند چوب عندم ( چوب قرمز رنگى كه مانند حنا ، موها را با آن رنگ مىكنند ) شد . حروف اشك را سه قرار دادهاند پس چرا همواره اشك من خون است ( شاعر بسيار لطيف دمع ( اشك ) را بدون حرف آخر ( يعنى عين ) ، دم قرار داده است كه همان خون است و لطيفترين شعر در اين زمينه است ) . 1360 - دورى يار شبت أنا و التحى حبيبي * و بان عني و بنت عنه و أبيضّ ذاك السواد مني * و أسود ذاك البياض منه ( ناشناس ) * * * من پير شدم و دلدار من هم در صورت مو درآورد و من از او جدا شدم و او هم از من جدا شد . پس آن سياهى از من ( مراد موى جوان است ) سفيد شد و سياه شد آن سفيدى از او ( يعنى صورت سفيد او به خاطر مو درآوردن سياه شده است ) . 1361 - جاروى ريش رأيت على خدّه خنفسة * و كانت ترى قبل ذا سندسة كنست فؤادي من عشقه * و لحيته كانت المكنسه ( ناشناس ) * * * بر گونههايش حشره سياهى نمايان شد درحالىكه قبلا مانند حريرى براق و سفيد رنگ بود ( بر روى گونههايش موهايى روئيدهاند كه به حشرهاى تشبيه شده است ) . پس من قلب خود را از محبت او جارو زدم و جاروى من همان موهاى صورتش بود .